
|
بسمه تعالی
امروز زبان فارسی داشتیم! نسبت به بقیه عالی دادم! ببین مریم همیشه نمره هاش خوبه دیگه!بعد امروز ما هی بعد امتحان برگه هامون رو با هم چک میکردیم.بعد هر یکی که میخونیدم هی مریم میگفت وایییی!بعد همین طور که تو راه میرفتیم هی میگفتیم... هی مریم دستشو میگرفت جلو صورتش میگفت وای!بعد دیگه یکی دیگه رو که گفتم من...دیگه کار از وای گذشته بود!یهو نشست وسط خیابون گریه همین طور!منو میگی خندم گرفته بود!:مریم پاشو ماشین میاد الان!بعد یه ماشینه اومد مریم همین طور نشسته بود.مگه پا میشد؟!!؟؟بعد راننده ی ماشینه به مریم گفت:غصه نخور یا خودش میاد یا خبرش!!مریمو میگی میخواست بزنه لهش کنه!اصلا اعصاب نداشت دوستم! خلاصه که اینگونه بود امتحان ما! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک زن بود ، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.تصویر سیمای او را پیامبر ، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه ابعاد گوناگون ((زن بودن)) نمونه شده بود. مظهر یک دختر در برابر پدرش مظهر یک همسر در برابر شویش مظهر یک مادر در برابر فرزندانش مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش
نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ خواستم از بوسوئه تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم ، داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاه شان را بکار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که : ((مریم مادر عیسی است))
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم : خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه دختر محمد (ص) است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه همسر علی (ع) است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه مادر حسنین است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه مادر زینب است باز دیدم که فاطمه نیست. نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه ، فاطمه است کتاب ((فاطمه ، فاطمه است)) - نوشته :استاد شهید علی شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی
بالاخره قلب شیر خودشو نشون داد!
پ.ن:چقدر گریه کردم!چقدر صلوات فرستادم!چقدر در وقت اضافه هم امیدوار بودم! پ.ن:یه غلطی کردیم گفتیم اگه قهرمان بشه همه مهمون من!!حالا فردا یه مهمونی به میزبانیه بنده به راه! پ.ن:خیلی خوشحالم!از ته ته قلب خودم به اندازه خوشحالی قلب شیر! پ.ن:افشین امپراطور که میگفتن این بود ها..!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی
دوباره به حس بد عین خره افتاده به جونم!خفت گلومو گرفته!دوباره همین جوری اشکام میاد!دوباره از همه بدم میاد.دوباره از خودم حالم بهم میخوره!دوباره اعصاب ندارم!دوباره میخوام بزنم همه رو له کنم!دوباره از همشون حالت چندش آور بهم دست میده!! میتونی باور کنی امسال بدترین سال تحصیلیم بود؟؟؟نمیتونی!اما باور کن بدترین بود!به محیط مدرسه!به معلماش!به ناظمش!به بچه های کلاسمون و مدرسه با حالت بدی نگاه میکنم!حالم از همشون بد میشه!خیلی چندش آورن!از ذوق حس مرگ بهم دست داده!فقط چهار روز دیگه میرم مدرسه!!داره کم کم باورم میشه که فقط چهار روز دیگه به مدت شش ساعت رو اون نیمکت و بغل اون بچه ها میشینم!مریم ناراحته!میگه معلم زیستمون که گفت این آخرین جلسه ایه که با هم داریم و از شنیدن این حرف گریه کرده ولی من اگه جای مریم بودم و معلممون همچین حرفی میزد سکته میکردم!از شدت خوشحالی!تو بگو یک درصد!حتی نیم درصد هم از این که چهار روز دیگه فقط میرم مدرسه ناراحت نیستم!به طور صد در صد ذوق مرگم! فهمیدی یا بازم بگم از همه بدم میاد؟؟یا بازم بگم مردم خیلی پست شدن؟یا بازم بگم چشم دیدن موفقیت کسی رو ندارن!یا بازم بگم بسیار ....! ببین من یک آدم بسیار بیخودم که فقط خودمو قبول دارم!من خیلی خوبم!چون چشم دارم بقیه رو ببینم!چون مثل اونا نیستم!در مقابل اونایی که من امسال دیدم من فرشتم!بازم از خودم تعریف کنم یا دیگه کاملا جا افتاد؟؟ پ.ن:دعا میکنم از اینکه میگم همه بد شدن ناراحت نشده باشید چون اینایی که من ۹ ماه دیدم و دارم میبینم از بد شدن که هیچی از مرز انسان بودن هم گذشتن! پ.ن:الان یه حس فوق العاده ی خودشیفتگی بهم دست داده!احساس میکنم مثل اونا نیستم! پ.ن:نمیتونی تصور کنی من امسال چقدر اشک ریختم!!!؟؟مریم میگه تلقین میکنی!!!ولی واقعیته! پ.ن:تنها هدفم وقتی ۶ صبح از خواب بلند میشدم و میرفتم مدرسه این بود که ۱ بشه ساعت و من برگردم خونه!هیچ هدف دیگه ای نداشتم! پ.ن:برام دعا کنید! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||