
|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام بعد از مدتها اومدم.با کلی خاطره.با کلی غم.با کلی خوشحالی.....نه خوشحالی ندارم.این یکی رو دروغ گفتم.شاید بشه تابستون رو دلیل خوشحالیم دونست ولی نمیتونم بخندم چون.......دلم نمیخنده....دلم برای یکی تنگ شده.....یکی که ......وقتی اعصابم از همه خرد بود میرفتم پیشش و مثل همیشه مطابق میلم برام ماست موسیر و نون محلی می آورد. ۶ خرداد درست روزی که فرداش امتحان زبان داشتم مادر بزرگم رفت.اون مادربزرگ آرزوها بود!مادربزرگی واقعا اسمش بهش می اومد!مادربزرگ!خیلی برام سخت بود.خواستم توی وبلاگم بنویسم اما گفتم بنویسم که چی؟هر کی بیاد یه تسلیت میگه و میره سراغ وب بعدی.هیچکس از دل من خبر نداره.میدونید چیه؟ تازگی احساس میکنم این دنیا چقدر کوتاهه.جدا میگم.به نظرم خیلی کوتاه اومده.مردم رو میبیبنم که با چه بدو بدویی این ور و اونور میرن .پیش خودم میگم اینا اینقدر میدون که چی بشه آخرش که قراره بمیرن.قبلا نظرم این بود که آدم تا زنده هست باید از زندگی لدت ببره و الانم نظرم همینه ولی نمیدونم چرا اینطوری شدم؟احساس میکنم اگه من فردا قراره بمیرم پس چرا دارم الان حرفه میخونم؟؟؟؟؟؟پس چرا اجتماعی میخونم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امروز فقط همینو میخواستم بگم! خداحافظ!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||