تبليغاتX
یه جمع دوستانه

   
                                               به نام اونی که دوسش داریم

دخترم سارا و من با هم دوستان خوبی بودیم. او با شوهر و بچه هایش در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کردند و همیشه با هم یا تلفنی صحبت می کردیم یا به من زود زود سر می زد.


 وقتی تلفن می زد همیشه می گفت : سلام، مادر، منم و من هم می گفتم: سلام من، چطوری؟ او حتی زیر نامه هایش را همیشه "من" امضا می کرد و من هم برای اذیت او را "من" صدا می کردم.


 بعدها سارا به طور ناگهانی و بی مقدمه در اثر خونریزی مغزی جان خود را از دست داد. ناگفته پیداست که تمام وجودم تحلیل رفت! چراکه هیچ دردی برای من به اندازه از دست دادن تنها گل زندگی ام نبود.


 تصمیم گرفتیم اعضای بدن او را به دیگران اهدا کنیم تا شاید این وضعیت غم انگیز و اسف بار را به امری نیکوکارانه بدل کرده باشیم.چیزی از این حادثه نگذشته بود که سازمان بازیابی و اهدا اعضا به من اطلاع داد که
اعضای بدن دخترم را در کجاها مورد استفاده قرار داده اند.


 حدود یک سال بعد نامه زیبایی از مرد جوانی دریافت کردمکه لوزالمعده و یکی از کلیه های دخترم را به او اهدا کرده بودند.


 در نامه خود از کار من و خانوده ام بسیار تشکر کرده بود و زندگی خود را مدیون ما می دانست و من در حالی که غم از دست دادن دخترم را به یاد داشتم گریه می کردم و نامه را می خواندم.


 به آخر نامه که رسیدم، می خواستم بدانم این نامه را چه کسی نوشته است و در عین ناباوری در زیر نامه نوشته بود"من".

 


                                  

 

                                           پ.ن:دلم خواست آپ کنم.

      

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
        روز همه ی مامانی های گلمون مبارک

 

         انشا الله که همیشه پیشمون باشید

 

                    ما بدون شما هیچیم

 

         قرررررررررررررررررررررررربون همتون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   

   

                                                     بسمه تعالی

محیا منو به بازی تاثیر گذار ترین ها دعوت کرده.خیلی فکر کردم تا تونستم اینا رو بنویسم.بخونید:

۱ـ خب معلومه اول از همه پدر و مادرم که در همه مراحل زندگیم نقش به سزایی داشتن.دارن و خواهند داشت.

 

۲ـ برادرام (احمد و مهدی) که مهدی در این عصر ارتباطات خیلی به دردم میخوره(چون من هیچی بارم نیست.اون نباشه باید برم بمیرم) و احمد هم در یک سری مسائل دیگه که نمیگم تا بمونید تو خماریش.

 

۳ـ مادر بزرگم......شاید بهتر باشه بگم فوت مادر بزرگم خیلی روی من تاثیر گذاشت.چون  من فهمیدم بالاخره ما هم یه روزی میریم .دوستی میگفت وقتی کسی فوت میکنه و کسانی آن را به خاک میسپارن مانند کسانی هستند که مردذه باشن و از خدا یه فرصت دوباره بخوان و خدا فرصت دوباره زندگی کردن رو بهشون بده.حالا شما از این فرصت چه جوری استفاده میکنید؟

 

۴۰ـ فهیمه و ریحانه.دو تا دوستی هستن که من از هر کدومشون چیزایی زیادی یاد گرفتم.از فهیمه یاد گرفتم در همه حال حتی اگر حجاب درست و حسابی نداری نمازت رو بخونی(مثل خودش) و از ریحانه یاد گرفتم ......یاد گرفتم....؟؟؟؟؟از ریحانه همه چیز یاد گرفتم.اون فوق العادس.

 

فکر کنم دیگه بس باشه.من شخص خاصی رو دعوت نمیکنم ولی هر کی دوست داشت میتونه توی این بازی شرکت کنه.

                                 بیایید یه کم عشقولانه باشیم؟بهتر نیست؟

       شما طبق ماده1 یک قانون 32 دوستی به حبس ابد در قلب من محکومید.اعتراضی هست؟


  یه سوتی دادم بد.اون روز دختر عمم که اسمش صفورا هستش (ازدواج کرده بچه اش هم همسن منه) برگشت گفت من هنوزم نفهمیدم معنی اسمم چیه؟یهو من گفتم یه سایتی هست که معنی اسمها رو هر اسمی رو که بخوای بهت میگه.اونم گفت چه جالب برو ببین معنی صفورا چی میشه؟منم گفتم باشه.من اون روز رفتم معنی هر چی اسم چرت و پرت بود رو زدم برام آورد.(منظورم این بود که معنی اون اسمایی رو که نمیدونستم.) اسم تو رو هم میرم میبینم.بنده خدا کپ کرده بود.

من فعلا برم.بایی!

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _