
|
به نام فقط خودش!
هیچ وقت به این فکر نکردم که من کیم؟ آیا من فقط یه بنده ام؟ یا یه فرزند؟ شایدم یه دوست؟ البته میتونم یه خواهر خوب هم باشم؟ به راستی من اول میتوانم نقش کدام یک را به خوبی ایفا کنم؟ یه بنده ی گل برای اون بالییه؟ یا بچه ی مامان و بابا؟ شایدم یه دوست خوب برای اونایی که دوستم دارن یا یه خواهر مهربون برای احمد و مهدی؟ دلم میخواد سرمو بالا بگیرمو بگم خدایا من بنده توام!!!!!!!!!! خدایا من یه بچه خوبم برای مامانم!برای بابام!!!!!!! خدایا من یه دوست خوبم برای دوستام!!!!!!!! خدایا من یه خواهر خوبم برای برادرام!!!!! وقتی داشتم این پستو میخوندم برای ثبت!دیدم توی همش میگم خدایا.....! این خدا همه جا هست!هر جا که فکرشو بکنی!پس خدایا من اول یه بنده ام!!!!!!!!!!!خدایا!خدایا!خدایا! اول یه بنده برای توام بعد خودمو بین اطرافیان تقسیم میکنم!هوامو داشته باش! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
اون قالبم ریخته به هم!اعصابم داغونه!کلافم!خستم!چشمم درد میکنه!به گل مژه دچار شدم!حوصله ندارم!اه!ولم کنید دیگه!اصلا میخوام بمیرم!حرفیه؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! دیشب سحر پا شدم!بازم مثل همیشه وقتی بابام بیدارم کرد به خودم گفتم امشب رو فقط میخوابم!از شبای دیگه حتما پا میشم ولی نه!این دفعه حسش نبود بخوابم!بلند شدم و با اون قیافه خوشگلم رفتم سره سفره نشستم! نمیخوام!خب حسش نیست!اوهوم! دیشب من با اینکه زیاد از چارخونه خوشم نمیاد ولی دیدمش!یه تیکش بود که پرستو به فرزاد یهو پخخ میکنه تلفن از دست فرزاد می افته!بعد فرزاد به یه لحن خیلی باحالی میگه:خب شیکست خب!شیکست! آخ آخ!اینو من سر سفره با همون لحنش براشون تعریف کردم!همین طوری میخندیدیم!تا آخر هم هی مهدی ازش استفاده میکرد!مثلا من که داشتم دستم رو می شستم آب پاشیدم رو سر مهدی!اونم برگشت گفت:خب خیس شدم خب! دوباره شروع شد!دوباره ربنا گفتن ها!دوباره دعاهای سحر!دوباره فرزاد جمشیدی!دوباره سریالهایی که به صورت قطاری پخش میشوند!دوباره دیدن آدمهایی که با دهان روزه کار میکنند!دوباره افطاری دادن!دوباره صف های طویل زولبیا و بامیه!دوباره کم شدن آمار دزدی و جنایت!و دوباره....! آمد ماه خدا عجله کنید! پ.ن:مدرسم بالاخره معلوم شد!هه پ.ن:میخواستم دیشب کتابامو جلد کنم برچسب نداشتم! باید اول برچسب بزنم بعد جلد کنم خب!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
یه وقتایی دلم برای مدرسه قیلی ویلی میره و یه وقتایی دلم میخواد سر به تنش نباشه! احساس میکنم دلم الان یه چیزی میخواد!یه چیزی شبیه جلد کردن کتابام!یه چیزی شبیه نوشتن حرفام تو کتابم برای بغل دستیم!یه چیزی شبیه پرت کردن کتابم به طرف دوستم و اینکه اون جا خالی بده و بخوره تو تخته و شاید هم داغون بشه!یه چیزی شبیه دیوونه کردن بغل دستیم که موقع حل کردن مسئله هی ازش بپرسم این چی میشه؟یه چیزی شبیه....!!نمیدونم!یه چیزی شبیه همین چیزا میخوام ولی....!اصلا بگذریم میدونی چیه؟؟؟ من الان کلی بزرگ شدم!کلی خانوم شدم!کلی عاقل شدم!میدونستی؟ پنج سال به علاوه سه سال پیش یه کومچولوی خوشگل بودم(حالا اگرم خوشگل نبودم شما ببخشید) که کلی مدرسه رو دوست داشت!کلی کیفش باربی بود!کلی شیرین زبون بود!کلی معلمش رو دوست داشت....!! اذیتش که میکردن کلی گریه میکرد!!!! بعد از پنج سال شد یه نوجوون که تازه یه ذره بزرگ شده بود!به هر کی میرسید میگفت من راهنمایی هستما!!!!کلی به خودش افتخار میکرد که بچه خوبی بوده و با چه معدل خوبی وارد دوره راهنمایی شده!چشمهاشو بست و دید سه سال گذشت!اون روزی که دفترشو داد به آخرین دوستش تا براش یادگاری بنویسه و با راهنمایی که کلی دوسش داشت خداحافظی کنه!یادش نمیره روز آخر چقدر گریه کرده بود!یادش نمیره از همون روزای اول امتحانات خرداد دلش شوره مدرسه ی بعدیش رو میزد!اما اون دیگه یه بچه راهنمایی نبود ....شایدم نیست!سه سال با تمام خاطرات خوب و بدش تموم شد!با تموم برف و باروناش!با تموم برگای زردش!با تموم بارونهای بهاریش و با تمومه...هوای گرمش!الان فقط ده روز مونده تا بره یه جای جدید و دوستای جدید پیدا کنه!فقط ده روز به پایان اون سه سال مونده!فقط ده روز مونده تا شروع کنه به خط خطی کردن کتاباش!به پرت کردن کتابش سمت دوستش!به....!به خیلی چیزا!نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!اما اینو میدونم که ده روز دیگه میخواد یه ساله دیگه شروع بشه!یه سه سالی که قراره براش کلی خاطره بشه! ماه رمضون داره میاد!الان کلی خوشحالم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! سلام این پستم فقط برای چند تا تبریکه و بس!! فردا 18 شهریور تولد آق داداشمه!معرف حضور همه هستن!اگه نیستن خب برید اینجا تا بشن!هه داداشیم تولدت مبارک گل پسر!تو نبودی من چیکار میکردم؟!ایشا الله صد ساله شی!حتما صد ساله بشو!خب؟؟؟؟
بعدشم 21 شهریور تولد فرزاد حسنی هستش!بچه خوبیه!ازش خوشم میاد کلی!خب اونم بچس دیگه!البته بچه نیست!استاده واسه خودش!هه!تولدش مبارک!اونم ۹۹ ساله بشه!خب بالاخره باید یه فرقی بین اون و داداشیم باشه دیگه!نه؟
پ.ن:مدرسم هنوز معلوم نیست!هه!!!!قراره با چند نفر دیگه تو خونمون یه مکتب بزنیم بشینیم ور دل خونمون! پ.ن:تا ماه رمضون چیزی نمونده!میدونستید؟ پ.ن:تا مدرسه ها هم چیزی نمونده!اما خب یه کمی از ماه رمضون بیشتر مونده! پ.ن:همین! پ.ن:موفق باشید! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! سلام دیروز رفته بودم یه بازارچه خیریه که زن داییم اونجا مسئول بود!هر چی از اونجا میخریدی به همون بچه هایی که ساختمون پشتی نگه داری میکنند میدادن!یعنی برای اونا خرج میکردند! حالا ما مشغول خرید و این چیزا بودیم که که یک دفعه یه خانمی اومد داخل و گفت به افتخار آقای بنفشه خواه(رضا بنفشه خواه پدر بیژن بنفشه خواه):بعد از اینکه مراسم خوشامد گویی به ایشون تموم شد!آقای بنفشه خواه از ردیف اول میخواستن شروع کنن به دست دادن با فروشنده های خانم!ایشون برای اولین نفری که ایستاده بودن به نشانه دست دادن دستشون رو دراز کردن!که البته اون خانم با وجود حجاب نه چندادن مناسب با ایشون دست نداد و راهنماییشون کرد به سمت جلو!این آقای مثلا هنرمند ضایعه شد و دیگه با هیچکس دست نداد!خلاصه از اون شب خیلی ازش بدم اومده! من تازه فهمیدم که در هنر این مملکت یک هنرمند سالم هم نداریم!اینو بی اغراق میگم!هر کسی پا بر عرصه هنر گذاشت خودش را نشان داد!چرا در مراسم های تقدیر از بازیگران یک سریال که گل کرده باید تصویر خانمها را از ۲۰ کیلومتری نشان بدهند؟این خانم حتی برای مراسمی که در رسانه ملی پخش میشود حاضر نشده کمی از آرایش غلیظ خود کم کند! در همین ماجرا و اثبات اعتقاد هنرمندان به دینی که ازش نام میبرند به مهدی نیوز مراجعه کنید!
پ.ن:قالبم خوشگله؟خیلی دوسش دارم!کلی! پ.ن:میخوام اسم وبلاگم رو تغییر بدم!تا اطلاع ثانوی همین:یه جمع دوستانه! پ.ن:پرسپولیس برد!هورا!!!!!! پ.ن:امروز چندمه؟ ۱۶ شهریور!ها؟من هنوز مدرسم معلوم نیست!جالبه نه؟ پ.ن:لطفا در نظر سنجی شرکت بفرمایید!ممنون!هه! پ.ن:همین! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش!
موفقيت يا خوشبختي؟
جايي خواندم که : خوشبختي دوست داشتن چيزي است که بدست آورده ايم. منبع:افروز اسلامی زندگی عشق است! مهر است! زندگی زیباست! اگر تو همانی باشی که از تو انتظار میرورد! تو به دنیا آمدی! تا شناگر خوبی باشی! نه غرق در گناهان باشی! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! سلام فردا نیمه شعبانه!تولد اون امامی که ما میتونیم بگیم در زمانش زندگی کردیم!تولد اونی که الان سالهاست منتظریم بهمون یه نیم نگاهی بندازه!!!!تولد اونی که اسمش مهدی است!!!! اللهم عجل لولیک الفرج امیدوارم این چند روزه بهتون خوش بگذره!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! فکر نمیکنم واژه ای متضاد تر از تهران در گنجینه لغات جهان وجود داشته باشد! در تهران هم مجالس هفتگی عزاداری و نوحه خوانی برای معصومین داریم و هم پارتی های شبانه! در تهران برای عبور یک پیر زن از خیابان توقف میکنیم و برای سرگرمی یک پیر مرد را مسخره میکنیم! در تهران خیابان جردن را بالا و پایین میکنیم و پا در جوی های کثیف خزانه میگذاریم! در تهران آیس پک و سوپر استار داریم و مردمی که برای یک تکه نان به روی هم چاقو میکشند! در تهران هم کمری داریم و هم تاکسی هایی که ازفرط فرسودگی هر لحظه امکان دارد قطعاتش از هم وا برود! در تهران مسجد های زیبا داریم و هر روز یک خانه فساد کشف میکنیم! در تهران کتابخانه های بسیاری داریم و سرانه مطالعه ی هر نفر کمتر از دو دقیقه است! در تهران کافی نت داریم و محله هایی که حتی حمام هم ندارند! در تهران علاوه بر زعفرانیه و ولنجک.شوش و مولوی هم داریم! یه دوستی میگفت:((مردم در جنوب تهران در سال ۴۷۱ هجری قمری زندگی میکنند و در شمال تهران در سال ۲۰۲۸ میلادی))
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! زندگي حکايت مرد يخ فروشيست که به او گفتند:"فروختي؟!" ...گفت: "نخريدند ولي تمام شد...!!". منبع:کامران نجف زاده سلام شما با خوندن این جمله در یکی از روزنامه های ورزشی ذهنتون به کجا معطوف میشه؟اول به خودتون جواب بدید بعد از اینکه مطلب رو کامل خوندید توی نظرا بهم جواب بدید!! تیتر: ((ناراحتی پرسپولیسی ها از سریال چهار خونه)) شرح مطلب: سريال طنز «چارخونه» پنجشنبه شب به فوتبال و مسائل حاشيهاى آن ارتباط داشت و دستاندرکاران اين مجموعه وقايع فوتبال ايران را با استفاده از فکاهه به تصوير کشيدند تا در روز آغاز ليگ هفتم، خاطره برخى از شخصيتها و تيمهاى حاضر در اين پيکارها در ذهن مردم تداعى شود/ بد نيست بدانيد زمان بازگشت کاروان پرسپوليس از آبادان دقيقاً با ساعت پخش چارخونه همزمان شده بود و آنها در فرودگاه چيزى حدود ۱۵ دقيقه آن را تماشا کردند و کاملاً محو اين سريال شده بودند اما با توجه به پرواز هواپيما مجبور به ترک سالن شدند تا به تهران بازگردند/ پرسپوليسىها از اينکه چنين برنامه قشنگى را از دست مىدادند، حسابى ناراحت بودند و مرتب حسرت عدم تماشاى اين قسمت از چهارخونه را مىخوردند، البته کارى هم از دستشان برنمىآمد زيرا امکان تغيير ساعت پرواز وجود نداشت! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||