
|
به نام فقط خودش! فردا تولدشه! تولد یعنی روزی که آدم متولد میشه!شاید بشه روزی که آدما به یه نوعی عوض میشن رو تولد گفت اما اونی که من دارم ازش حرف میزنم تولدش همین فرداس!یعنی اون روز که خواهر و برادرش و مامان و باباش کلی خوشحال شدن!از ورود یه عضو جدید به خونوادشون! یعنی اونقدر گریه کرد که نیارنش اینجایی که ما هستیم ولی هیچ کی به حرفش گوش نکرد! اومد همین جا! کنار دست من! شد دوست دوست خودم! خلاصه میگم فردا یعنی سی مهر تولد محیا خانمه! دعا میکنم براش که الهی ۱۵۰ ساله بشه! الهی تا هر وقت هستم دوستم بمونه! محیایی قد دنیا دوست دارم! ساله دیگه هم میخوام همین جا برات جشن بگیرما!!!!!!جشن که نه!یه تبریک خشک و خالی!پس پیشمون بمون! دوست دارم!تولدتم قد کلی مهربونیات مبارک!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! اگر نمیدونستید بدونید که اگه یه پرادو با سرعت ۱۸۰ تا بهتون بزنه هیچیتون نمیشه و بعدا میتونید با آقای موسوی ازدواج کنید! اگر نمیدونستید بدونید که در حین عمل جراحی که رو مغزتان انجام میشود میتوانید با پزشک جراح گفتگو کنید! اگر نمیدونستید بدونید که سرعت بالای عمل یعنی نشستن روی نیمکت و گپ زدن با همکارتون! اگر نمیدونستید بدونید که میتونید یه بیمار تحت عمل جراحی مغز رو به حال خودش رها کنید و از اتاق عمل بیرون برید! اگر نمیدونستید بدونید که خیلی ساده و به راحتی میتونید دائم پزشک جراح یک بیمار رو سر عمل جراحی عوض کنید!(مثلا تو برو پری رو عمل کن من پیر بابا.....نه تو برو پیر بابا رو عمل کن من پری رو....و...) اگر نمیدونستید بدونید که وقتی شما میدونید طرفی که دارید باهاش حرف میزنید شیطانه ولی بازم به حرفش گوش میدید! اگر نمیدونستید بدونید که عمل جراحی همین جور کشکیه! و اگر نمیدونستید بدونید که مزخرف ترین سریال تو عمرم رو دیدم!اغما....!!!!!! میخواستم همون دیشب بعد از فیلم بیام و اینا رو بنویسم ولی دیدم خوابم خیلی مهم تر از نقد درباره یه همچین فیلمیه! خیلی ایراد و اشکال درباره این سریال دارم که میتونم ثابت کنم ولی اصلا حسش نیست بنویسم!ایشا الله باشه دفعه بعد!!!!! پ.ن:نظراتتون رو توی پست قبلیم بنویسید!پست قبل رو هم بخونید! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط نرگس
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! شما شخصی هستید که هر موردی شما را ناراحت و عصبانی میکند! بزرگان بر این اعتقادند که باید شاد بود و شادی بر هر درد بی درمان دواست! شما نباید به خاطر کوچکترین مسئله زود از کوره در بروید! خودتان رو خونسرد نشان دهید و سعی کنید آرام باشید! بیشتر به تفریحات مورد علاقتون بپردازید و از خشم و خشونت دوری کنید! این مسئله میتواند به شما برای داشتن زندگی بهتر کمک کند! به خودتان بگویید که من عصبی نیستم! شما موفق میشوید! به خدا من آدم عصبی نیستم آخه!!!!!!من کلی مهربون هم هستم تازشم!اینو توی فالم نوشته بود!از یه فال فروش توی مترو خریدم.... ولی اصلا نمیخوام!دهه همین فقط اومدم بگم من عصبانی نیستم!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! سکانس اول:نم نم باران(شایدم یه بارون تند)می بارد!پیرمرد با پشتی خمیده در میان زمین زراعی خود ایستاده است!خدا را شکر میگوید که بعد از سه ماه گرما باران می بارد و مزرعه او را سیراب میکند! . . . سکانس دوم:نم نم باران(شایدم یه بارون تند)می بارد!دانشجویی دم در دانشگاه ایستاده است!نیم ساعت از افطار گذشته و او هنوز منتظر تاکسی و اتوبوس است!خدا را شکر میگوید ولی ناراحت است!سر تا پایش خیس شده!گرسنه و تشنه است! چقدر باران متناقض است! فردا آخرین روز ماه رمضونه!به همین زودی تموم شد!دیگه نیازی نداره که بابام بگه نرگس تو هم ساعت بذار!(به گوشی خودش اطمینانی نیست!)......!دیگه نیازی نیست از دم ظهر به مامانم سفارش افطار بدم!همین! پ.ن:اون بارون رو خودم نوشته بودم!کلی کیف کردم!بابا من دیگه کی هستم؟ پ.ن:یکشنبه عروسی دعوتیم!عروسی پسر خاله دوست مامانم!فکر کن! پ.ن:واقعا چه آدمایی پیدا میشن!توی مترو ساندویچ کوکو سیب زمینیشو که مامان جونش براش درست کرده نوش جان میکنه!خانم جون عذر میخوام ولی الان یک ماهی هست که وارد ماه رمضون شدیم! پ.ن:ماشا الله مدرسمون افطاری داد به تمام روزه دارها که چه عرض کنم روزه خوار ها!از ۲۰ دقیقه قبل از اذان همه میخوردن!نمیدونم این چه افطاری بود؟ پ.ن:حتی به سرایدار مدرسمون خانم اسدی هم گفتم دعا کنه عید فطر شنبه باشه!فکر کنم دعاش گرفت! پ.ن:میخواستم این آپم رو عکس از نمایشگاه قرآن بذارم ولی هنوزم که دارم این اراجیف رو مینویسم تصمیم نگرفتم بذارم یا نه؟ پ.ن:چشام داره میره!ببینم آخه شما ارزش دارین من این ساعت اینجا باشم!در جوار شما؟آخه من حیفم! پ.ن:این چند روزه بد جور درگیرم!سرم خیلی شلوغه!کمک!!!!! پ.ن:واییییییی!دوستم میگفت نرگس شبیه هستی شدی!گفتم چه عجب بالاخره یکی واقعیت رو گفت! پ.ن:کم کم دارم دبیرستان رو حس میکنم!ای بدک نیست! پ.ن:الان اینجا یه چی نوشتم ولی پاک کردم!گفتم یک سری جنبه ندارن!(دور از جون شما)!هه! پ.ن:شنبه عید اعلام شد!ولی یادتون باشه من تلافی میکنم!نه به پارسال نه به امسال!آخه چرا سه چهار روز تعطیل نکرد این احمدی نژاد؟دهه! پ.ن:عیدتون هوارتا و پیشاپیش مبارک!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! سلاممممممم! پ.ن:قول داده بودم کمتر از یه هفته آپ کنم ولی به خدا کامپیوترم داغن بود!کیبورد کار نمیکرد!ویندزو ریخته بود به هم!اصلا من یه چی میگم شما یه چی میشنفین!فمدید؟پس با عرض پوزش آپ میفرماییم: خب.....مدرسه که بد نیست!ولی هیچ سالی پارسال نمیشه!دلم برای همشون تنگ شده!بابا اصله بغل دستی به نامه نگاری هاشه!به دعوا و مرافه هاش!به کش رفتن وسایل از جامدادیش!به بشگون گرفتنش!به خاطره تعریف کردنش ولی این بغل دستی من انگار که لال تشریف دارن!البته دوستمه ها!یعنی همش با همیم!با هم میریم میایم ولی خیلی ساکته!فقط موقع هایی خودش رو نشون میده که میگه:نرگس بزرگ مینویسی ها!!!!!(سر جلسه امتحان رو میفرمایند) آره دیگه!!!!!خب البته این که واضحه که هیشکی مثل بغل دستی های پارسالم(ریحانه و فهیمه)(از اول سال تا وسط سال ریحانه پیشم بود بعد از وسط سال تا آخر سال فهیمه!هه این شبها شبهای قدره!واقعا قدرشو بدونید! یه سوتی دادم در حد لالیگا!سر کلاس معلم دین و زندگی گفت یکی بلند بشه بگه این ایام چه ایامیه!و دربارش توضیح بده!آخرشم یه دعای برامون بکنه!:منم که همچین جو گرفته بودم دستم رو بلند کردم!همچین پا شدم گفتم:این روزا شبای قدره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی خودم در حال انفجار بود!کلاس که دیگه اسمشو کلاس نمیشد گذاشت!همه ریسه میرفتن! دهههههه!نمیخوام خب!من بچم دیگه!اشتباه میکنم!اصلا ببینم شما فهمیدید سوتی من چی بوده؟نمیگم که اونایی که نفهمیدم بمونن تو خماریش!هه! هوا داره کم کم سرد میشه ها!!!!!!من که سرما خوردم به طرز فجیعی!البته این خوردن سرما از دوره های قبل از سرما بوده!یعنی در گرما این اتفاق افتاده ولی در کل سرده هوا!!!!! دیشب ساعت ۸ بود فکر کنم احساس کردم خیلی سردمه!رفتم پتو برداشتم رفتم تو اتاقم!بعد احساس کردم یه چیزی کمه که دریافتم بالشت کمه!رفتم بالشتم آوردم و رفتم زیر پتو تا گرمم بشه اما چون زیادی گرمم شده تا ۱۱ خوابم برد!خودمم کف کرده بود!ولی خدایی خیلی چسبید!بسی لذت بردم! این دفعه چون اولین پستم بعد از رسمی شدن مدارس بود این چرت و پرتا رو نوشتم!ایشا الله از دفعه دیگه جبران میکنم! نماز و روزه هاتون قبول حق باشه ایشا الله!توی این روزا ما رو شبها فراموش نکنید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
به نام فقط خودش! ساعاتی پیش شما نوگلان باغ زندگی قدم در راه کسب علم و دانش گذاشته اید! خانم ها ....آقایان....شما وارد ماه مهر و فصل پاییز شده اید!
سلام! امروز اولین روز بعد از تابستون بود!اولین روز از ماه مهر بود!اولین روز از فصل زرد و نارنجی پاییز بود!و اولین روز از بازگشایی مدارس! من که هیچ حسی ندارم!جدا میگم!هیچ حسی!بغض میکنم ولی گریه نمیکنم!بغضم از ناراحتیه ولی اینکه گریه نمیکنم از خوشحالی!و اینکه ساکت و آروم گوشه ی دیوار تکیه دادم و بقیه رو نگاه میکنم از بی حسی! اصلا به مدارس کار ندارم!فقط انشا الله به همتون خوش بگذره و موفق باشید!هدف این پست من فصل پاییز هستش! فصل بارون!فصل خرش خرش برگا!اینقده دوست دارم وقتی راه میرم برگای زیر پام رو له کنم!اینقده کیف میده!رنگای زرد و طلایی!سرخ و نارنجی!هوای نیمه سرد و نیمه گرم!بارون لحظه ای که خودشم تکلیف خودش رو نمیدونه!و قدم زدن زیر بارون......!زیر ابرای عصبانی و خشمگین! هیچ وقت فصل پاییز رو دوست نداشتم !اما سعی کردم با دستنوشته هایی که برای خودم مینویسم جذاب و زیباش کنم تا شاید تونست یه جایی اون گوشه قلبم پیدا کنه!همیشه زمستون رو به بهار!بهار و و هم به پاییز ترجیح میدادم و میدم!توی پاییز یه جوری دلم میگیره!غروباش دلمو میشکونه!دلمو میلرزون اما من فقط یه چیزشو دوست دارم!اون بارونای نم نمش!وایی که چه کیفی داره!لذت بخش ترین کار دنیا! پ.ن:از اونایی نیستم که بگم وایی مدرسه ها باز شد من دیگه نمیام اینترنت!چرا میام!خوبشم میام!ولی خودتون قضاوت کنید!صبح که نیستم!ظهر که میام میخوابم!(خب خستم خب)بعدش پا شم یه نیم نگاه کومچولو به این کتاب بنده خدا بندازم بعدش هر وقت شد در خدمتم!!!!!!(حالا شاید اون نگاه رو هم ننداختم اومدم اینجا در جوار شما فیض بردم) پ.ن:قول میدم در کمتر از یه هفته شایدم همون یه هفته آپ کنم!هه!قول دادم دیگه! پ.ن:پاییز خوش بگذره!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||