تبليغاتX
یه جمع دوستانه

   
                                                    بسمه تعالی

امسالم گذشت

به دوستی گذشت

به رفاقت گذشت

به خوشی گذشت(ولی از چیپس باتو نمیشه گذشت)

هشتادو ششم تموم شد رفت پی کارش!فقط ما موندیم که یه سال با همه چیش ساختیم!(الان که دارم مینویسم صدای توپ و تانک و مسلسل داره کرم میکنه)

فروردین هشتادو شش مثل همه فروردین ها زود تموم شد اما خوب بود!

اردیبهشت هشتادو شش فقط مشغول درس خوندن بودم.هیچی ازش نفهمیدم!

خرداد هشتادو شش  مادربزرگم رو از دست دادم!برای همیشه.

تیر و مرداد هشتادو شش برام خوب بودن.تابستون جالبی بود برام.

شهریور هشتادو شش اعصاب خرد کن ترین ماه بود برام.راجبه دبیرستانی که میخواستم برم بلاتکلیف بودم شدیدا!

مهر هشتادو شش رفتم یه مدرسه ای که اصلا ازش خوشم نمی اومد.البته خواست خودم بود.ولی نمیدونستم اینقدر در غربت حس بدی بهم دست میده.

آبان و آذر هشتادو شش تونستم خودمو پیدا کنم ولی هر روز رفتن به مدرسه برام عذاب آور بود.

دی و بهمن هم قشنگ بودن برام.دی به خاطر برف هایی که دیگه ول کن نبودن و بهمن هم به خاطر تولدم.

و حالا هم اسفنده.اسفند رو همیشه دوست داشتم.به خاطر بوی عیدش.به خاطر شلوغی مردم.به خاطر مدرسه پیچوندناش!و امسالم برام جذاب بود.

در کل هشتادو شش زیاد برام جالب نبود.چون روز به روزی که میرفتم مدرسه باید با چشمای خیس از خواب بلند میشدم.دریغ از ذره ای انگیزه برای مدرسه رفتن.روزای سختی بودن.رسیدن به روزایی که الان توش هستیم از آرزوهای ماه های مهر و آبان آذر بود تا الان.

ولی حالا هشتادو هفته.....

آرزو میکنم سال بعد همین موقع.همین جا.همین زمان.و با همین صداها براتون بنویسم که سال خیلی عالی برام بود.و برای شما هم همین طور...!

                          

پ.ن:امیدوارم امسال این سیزده روز خوب باشه.

پ.ن:سال خوب.پر برکت و پر نشاطی رو براتون آرزو میکنم.

پ.ن:خیلی از پست سال قبلم نگذشته ها!

پ.ن:لحظه سال تحویل دعا فراموش نشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                         بسمه تعالی              
  • تو تاکسی نشسته بودم.بعد رادیو از یه هنرپیشه پرسید و صحبت پایانیتون در آخرای سال چیه؟طرف برگشته میگه و ایشالله سال نو رو مبارک میگم!من تو کف این جمله بندیش هنوز موندم!!!

 

  • از حیاط مدرسه داشتم میرفتم بیرون سمت خونه که شیوا ازم پرسید مهناز رو ندیدی؟گفتم نه .یه ذره که اومدم جلو تر دیدم مهناز داره میره بیرون.از این ور داد زدم مهناز......!!!!!نشنید.همین طور من داد میزدم که اونم همین طور نمیشنید.از اون ناامید شدم.برگشتم به شیوا بگم مهناز رفت بیرون برگشتم داد زدم شیوا.......!!!یهو دیدم معاونمون همین طور خیره داره نگام میکنه!!!!میگه مگه سر زمینه اینجور داد میزنی تو...!!!!مونده بودم چی بگم آخه.گفتم نه خانم اون گفت اینو صدا کنم.این نشنید برگشتم اونو صدا کردم.هه

 

  • معاونمون اومده بود سر کلاس بعد دید من همین طور ساکت نشستم.تعجب کرد!!!!!!گفت چته تو نرگس؟گفتم هیچی دیگه خسته شدم...!!!گفت از چی؟نمیدونم میخواستم چی بگم ولی یهو گفتم از مدرسه!!!چشمش روشن.خودش گفت البته!

 

  • دیگه جدا خیلی خسته شدم.من همیشه عادتمه آخر هر چی میشه دیگه کم میارم.آخر مدرسه ها.آخر سال.آخر تابستون.الانم دیگه واقعا کم آوردم.خسته شدم دیگه.

 

  • فک کنم دیگه از شنبه یکشنبه نریم.شنبه که تعطیلیم چون مدرسمون حوزه برای انتخاباته.ولی از یکشنبه هم دیگه نمیریم.همه هم برن من که نمیرم.برو بینیم بابا.حوصله ندارم.کجا پاشم برم؟

 

  • آخرین آپ سال ۸۶ رو یکی دو روز قبل عید به انجام میرسونم.میرسیم خدمتتون!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                    بسمه تعالی

محیا هی گفت آپ کن.هی گفتم نه....ولی دلم قنج میرفت برای نوشتن!

حالا هم اومدم بنویسم


بازی دعوت شدم

مینویسم پس!

خودتو معرفی کن:اوووممم.نرگسم دیگه.۱۶سال از اون روزی که دنیا اومدم میگذره.۲ روز مونده بود به پیروزی انقلاب البته در سال ۷۱.اگه بخوام بگم چه جوریم از نظر خودم خیلی خیلی مهربونم.خیلی احساسیم.تو چند پست پیشم گفتم که اگه یکی رو دوست داشته باشم دیگه طرف خیلی خوشبخته.همین دیگه

فصل مورد علاقه:اول زمستون بعد تابستون بعد پاییز بعد بهار.البته پاییز و بهار توی یه رده میباشند!!

رنگ مورد علاقه: هر رنگی بهم بیاد میپوشم.کلا همه رنگا رو دوست دارم.بستگی داره توی چه چیزی بخوام ازش استفاده کنم.بنفش آلو پلنگی نیز یکی از رنگای مورد علاقه ی منه!!!

غذای مورد علاقه:خورشت کرفس.ماهی.میگو.کباب.کشکه بادمجون.....البته جدیدا شدیدا به باقالی قاتوق علاقه وافری پیدا کردم.مامانم داره تلاش بسیار میکنه که یاد بگیره.

موسیقی مورد علاقه:اصولا هر موسیقی که به دلم بشینه رو گوش میدم دیگه...!!!مثلا آلبوم احسان خواجه امیری رو دوست دارم زیاد.از لس آنجلسی ها هم هر چی دم دست باشه گوش میدم.فرقی نمیکنه.

بدترین ضدحالی که خوردی:چقدر من از این جور سوال ها بدم میاد...چه میدونم بابا.یادم نیست که ولی اگه ضد حال خورده باشم فجیع نبوده.در حد معمولی بوده ولی شرمنده حضور ذهن نیست که بگووو باقلوا...!!!!

ناشیانه ترین کاری که کردم:یادمه دقیقا چند تا از ناشیانه ترین کارهام رو ولی اصلا نه حسش هست نه روشو که بنویسم.اصلا خیلی مزخرف بودن.البته اون موقع دبستان بود ها

بهترین خاطرم: یکی از بهترین خاطره های زندیگم رفتن به سوریه بود.خیلی عالی بود.هیچ وقت یادم نمیره.

کسی که بخوام ملاقات کنم:یکی رو به سادگی هر چه تمام تر میتونم ملاقات کنم ولی خودش نمیخواد.خب چه کنم من؟یکی دیگه رو یه کم سخت میتونم ملاقات کنم که خودشم میخواد ولی جور نمیشه.یکی رو هم اصلا نمیتونم ملاقات کنم که نمیدونم خودش میخواد یا نه.

کسی که نمیخوام ملاقات کنم:حتی آدم بدای دنیا رو هم دوست دارم ملاقات کنم.کسی نیست که نخوام.شاید برام دیدنش یا ندیدنش اهمیت نداشته باشه ولی اینکه نخوام نیست.

 

برای کی دعا میکنم؟:خب راستشو بگم؟؟؟؟اول که برای خودم.مامانم.بابام.احمد و مهدی دعا میکنم.بعد برای.....!!!!برای یکی از دوستام...!!!میخواستم اسم بیارم ولی گفتم شاید یکی بیاد بخونه بعد ضایع بشم...!!!!در کل برای هر کی ازم بخواد دعا میکنم.حتی اگه حالم ازش بهم بخوره.مثل یکی از بچه های کلاسمون!!

موقعیت من در ده سال آینده:

۱-اوووممم.شنودندگان عزیز در خدمت یکی از گویندگان فعال رادیو جوان هستیم.گوینده محبوب نسل جوان....نرگس خانعلی زاده!!!

۲-نویسنده مشهور سرزمین پارسی.آنکه ادبیات را زنده کرد.نفر اول در رشته ای ادبیات جشنواره خوارزمی.نرگس خانعلی زاده!!!!

۳-شایدم....پزشک شدم.البته اگر بخوام تجربی بخونم....!

دعوتیای من:همه...!!!هر کس دلش خواست بنویسه.از نظر من همه دعوتن.هر کی خوند و خوشش اومدم میتونه بنویسه.

پ.ن: معاونمون جاهامونو عوض کردهمنو که عمودی جامو عوض کرده....به صورت هوایی جامو طی کردم من....!از این ور به اون ور...!!!میگه حرف میزنی!!به من میخوره آخه؟

پ.ن:این بازیه همون پته ریزونه ولی یه کم کامل تره !!!!قرار بود پته ریزون رو یه زمانی از طرف کوثر بنویسم....!!!!!

پ.ن:این کیکه رو احمد برای ولنتاین خریده بود.منم که دچار خودشنگولی مفرط شده بودم.حسش نبود بذارم عکسه رو.دیگه بالاخره گذاشتمش!

                     

                                                     پ.ن:همین دیگه

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                  بسمه تعالی

 

چند وقتیه اصلا با نوشته هام حال نمیکنم....!

اصلا....!

تقریبا موضوع جالبی هم تو دست و بالم نیست که بخوام آپ کنم....!

تا یه موضوع محشر پیدا نکنم و نوشته هام به دلم نشینن فعلا حسش نیست آپ کنم!

البته ممکنه توی این یه ماه تا قبل از عید اتفاقاتی بیفته که قابل نوشتن باشه....!

میرسم خدمتتون!Hello

پ.ن:عینکی شدم رفت...!!!من از دست رفتم...!!!! اینم عینکمه...!!!دستش سفیده با لایه های نارنجی!قشنگه دیگه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _