تبليغاتX
یه جمع دوستانه

   

                                                   بسمه تعالی

 

من کلا عروسک حیوون و گاو و الاغ و خرس و گربه و این جور چیزا زیاد دوست دارم.

 

بعد یه سری ها رو به در و دیوار آویزون کردم ولی دو تاشون جا نداشتن دیگه!یکیشون یه خرسه سفیده با یه بچه بغلش.یکیشم گارفیلده(انیمیشن گارفیلد رو که دیدین؟)من از اون عنفوان کودکی و خردسالی از اسم گذاشتن برای عروسک هام متنفر بودم.ولی نمیدونم در جوانی چطور به این کار علاقه پیدا کردم خدا میداند و بس!

 

اون روز داشتم با محیا حرف میزدم.بعد این خرسه بغلم بود.یهو گفتم محیا اسمشو چی بذارم؟گفت بذار نرگس!گفتم نه بهش نمیاد!گفت خب بذار محیا!بعد دیگه اسم اون خرسم شد محیا!

 

بعد یه روز دیگه داشتم به افشین (قطبی) فکر میکردم...ور فعال ذهنم گفت اسم اون گارفیلده رو بذار افشین.بعد دیگه اون گارفیلده شد افشین.

 

روز اولی که قطبی اومده بود تهران رفته بود یه برنامه ورزشی.بعد چون اولش بود اومده بود ایران درست نمیتونست فارسی حرف بزنه. با لهجه و کلمات انگلیسی و فارسی قاطی حرف میزد.بعد به دوبی می گفت دوبای.یا میگفت من به استیلی تراست(یعنی اعتقاد)دارم.یا میگفت برای من آپشنی(گزینه) نیست.روز آخری هم که میخواست بره رفته بود دفتر همشهری جوان و گفته برای آرزوهاتون سلینگ(سقف) نذارید.

 اون روز اومدم بخوابم همچین بلند که همه بشنون گفتم افشین بیا پیش خودم بخواب.بعد که از خواب پا شدم دیدم نیست. میگم افشین من کوش؟مهدی میگه: دیدیم برای آرزوهاش سلینگ گذاشته و به تو تراست نداره و براش آپشن های متفاوتی هست فرستادیمش دوبای!!!!ترکیدم از خنده!

 

خلاصه دارم با این محیا و افشین زندگی میکنم...!

 

این محیائه!

 

 

 

اینم افشینه

 

 

 

پ.ن:یه خرس هم دارم که خوابیده و چشاماش بستس.بعد اینو گذاشتم رو مانتیور کامپیوتر که بدبختی شده برا من!پشت کامپیوتر پنجرس!بعد پنجره رو که باز کنیم این خرس در آستانه سقوط قرار میگیره.امروز ۵ صبح مهدی داشت حاضر میشد بره دانشگاه بعد پاش خورد نمیدونم کجا من پریدم از خواب.هنوز چشمم باز نکردم متوجه شدم چند ثانیه بیشتر به لحظه سقوط باقی نمونده.نمیتونید تصور کنید با چه سرعتی از اون حالت خواب بلند شدم پرتش کردم((بیرون از اتاق))بعد زود اومدم خوابیدم.خیلی حالتم خنده شده بود!گفتم من چقدر فداکار شدم.از خوابم زدم جون خرسمو نجات بدم!چقدر جالب!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                 بسمه تعالی

خلاص...!!

امروز تو مترو مریم میگه"بچه ها گریه کنیم یه ذره"

میگم مریم جان من الان از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجم.گریه کنممممم؟؟؟؟اگرم دیدی گریه کردم بدون اشک شوقه!

یعنی چقدر جالب میشه ها..!من دیگه از فردا قیافه ی مریم و محیا و غزاله رو نمیبینم؟؟؟چقدر عالی!

پ.ن:رسما من الان یه آدم دیگه هستم!تفاوت رو به وضوح میتونی درک کنی!

پ.ن:امسال بدترین سال تحصیلیم بود!تصور تکرار این سال برام غیر قابل تصوره!

پ.ن:هنوز رسما ما اعلام آمادگی نکردیم برای تعطیلات فهیمه زنگ زده میگه میای بریم دور بزنیم؟دوست من بذار یه ساعت از آخرین امتحانت بگذره بعد خب!

پ.ن:خوشحالم!بفهم!

پ.ن:پستام دچار کمبود افشین شده!یعنی چه؟

پ.ن:پنج شنبه افشین برای جشن قهرمانی پرسپولیس میاد تهران!بازم بفهم!خوشحالم!

          

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                           بسمه تعالی

سرنوشت:این همون متنیه که برای موضوع معلم نوشتم و دوم شدم!

" انسان باید باشد                                         

باید چشم هایی برای دیدن

 و گوش هایی برای شنیدن باشد

و کسی باشد که زنده کند این چشم گوش ها را

و انسان را انسان بسازد

من کسی را میشناسم که آدمیزاد است

آنکه میشناسمش امیدوار است

و او به این چشم و گوش ها آموخت که

علم بهتر از ثروت است "

فراوان سپاسگزار خواهم شد بسی اگر نظری پیشنهادی و نقدی درباره ش دارین بگین حتما

امضا:نویسنده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                 بسمه تعالی

از طرف منطقه به یه شب شعر دعوت شده بودم:

نفرات اول تا سوم رو بنا به سبک نوشته و زیبایی محسوس در شعر ها و متن های ادبیشون انتخاب میکردن!

یعنی موقعی که نفر اول داشت شعرشو میخوند من اینقدر خندیدم که اشکم در اومد!نمیتونی تصور کنی!دستمو گاز میگرفتم که صدای خندم در نیاد!ولی همین طور اشک میریختم از خنده!حس مردن بهم دست داده بود

کسی که نفر اول شد یه جنابی بود که اسمش یادم نیست ولی شعرش بسی زیبا بود:

من...

میان این همه تنگ خالی....به سطل آشغال فکر میکنم

به گربه های دور آن نه به ماهی ها....!

بقیشو نمیدونم ولی این تیکش چون یه شاهکار هنری بود گفم اگه ننویسم قطعا خفه خواهم شد

واقعا بابت همچین شعرای بزرگی در کشور عزیزمون من به خودم میبالم!


پ.ن:توی این شب شعر نه ولی یه شب شعر دیگه بود توی هفته ی معلم برگزار شد من دوم شدم!

پ.ن:این پست فقط محض افتخار آفرینی بود!همین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                   بسمه تعالی

یکی ازم پرسید:

آپ نکردی؟گفتم نه!

گفت آپ نمیکنی؟گفتم نه!

گفت آپ نخواهی کرد:گفتم نه؟

ولی الان حوصلم سر رفت!


چرا این چند روزه من اینقدر دیوونه شدم؟لطفا نگید بودم!چون نبودم!خودم میدونم!جدیدا شدم!

شیمی"ادبیات"عربی"زبان و.....!!!!چه توهم شیرینی!!!!

تا حالا کسی رو دیده بودین به اندازه ی من که اینقدر به مدرسه علاقه مند باشه؟حالا ببینید!

فقط یه خط!نه بیشتر!(تلاش نکنید"اینو به هیچ وجه نمیفهمید چی میگم!یه چیزیه بین خودم و خودم)

دلم براش خیلی تنگ شده!با عکساش زندم!

میخوابم.میخونم.میخورم.حرف زدنم که جزو ارکان اصلیه زندیگه!

پ.ن:همه اون بالایی ها پ.ن بود!بدون پ.ن!

               

               

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                      بسمه تعالی

            خداحافظ قهرمان...خداحافظ!

                                       قطبی، شبیه قهرمانی است

 اگر از فریادهایی که برای صعود تیم‌ملی ایران به جام جهانی 1998، دست‌‌افشانی‌ها و پایکوبی‌های بی‌مثال آن شب و طرفداری همیشگی‌ام از تیم‌ملی بگذریم، اولین‌باری که از تیمی هواداری کردم، مربوط می‌شود به طرفداری ازتیم ایتالیا در فینال جام جهانی سال‌1994 آمریکا، آن هم به‌خاطر روبرتو باجو! اما شاید چیزی که باعث می‌شود جسارت نوشتن یادداشتی برای هواداری از تیمی را پیدا کنم این است که دیروز برای اولین‌بار برای بردن تیمی دعا کردم. البته قضیه این طرفداری کمی با آن سال‌ها فرق می‌کند، این بار من طرفدار افشین قطبی بودم نه باجو و تیم محبوبم، پرسپولیس بود، نه ایتالیا. این‌بار من خوشحال شدم، ذوق کردم و هوار، هوار زدم فقط برای اینکه فکر می‌کردم، این حق قطبی است که با رخوتی خوشایند در قله بایستد. بهانه این هواداری هم برمی‌گردد به دیدن برنامه 90 در شبی که علی‌دایی به‌عنوان سرمربی انتخاب شده بود. از اتفاق من هم جزو آن آدم‌هایی بودم که در انتخاب گزینه‌هایی که هرگز علی دایی نداشت، برای مربیگری تیم‌ملی، افشین قطبی را بهترین می‌دانستم؛ البته زیاد هم فرقی نمی‌کرد که من با این درجه از تخصص یا آگاهی چه کسی را برگزیده باشم، اما چیزی که به آن اطمینان داشتم این بود که قطبی شبیه «بردن» بود، شبیه «قهرمانی» و من که فقط از فوتبال برد‌و‌باخت را می‌فهمم، دوست داشتم ایران قهرمان شود. اما از آنجایی که ما در کشور اتفاقات غیرقابل پیش‌بینی زندگی می‌کنیم، وقتی علی دایی را نشسته بر صندلی مربی تیم‌ملی دیدم، تنها آرزویی که کردم این بود که قطبی هم بتواند با این دنیای غیر‌قابل پیش‌بینی کنار بیاید و اساسا کسی کنار دستش باشد تا این اتفاق را برایش ترجمه کند. هر چند برخی از واژه‌ها معادل انگلیسی ندارند و کلا وطنی‌اند! و این آغاز طرفداری من از مردی بود که برای بردن رویش حساب می‌کردم.برد دیروز اما داستان دیگری داشت، دیروز تا آخرین دقایق به لحظه‌ای فکر می‌کردم که بازی تمام می شود، سرمربی محبوب من دلیلی برای بالا پریدن‌های ذوق زده‌اش ندارد و چه حیف است که باز هم مظلوم‌ترین پرسپولیسی ورزشگاه باقی می‌ماند. در استادیوم، علی پروین، احمدرضا عابدزاده و کلی طرفدار سرخپوش مشتاق دیگر هم دیده می‌شدند، اما باز هم کسی بیشتر از قطبی استحقاق پرسپولیسی خوانده‌شدن نداشت، چرا که چشم‌های او بیشترین انتظار را کشیده بود. جان ما گرفته شد تا دومین گل پرسپولیس زده شود، سرخ‌ها قهرمان شدند تا من مطمئن شوم که بردن و قطبی، واژه‌هایی هم‌معنی بوده‌اند. مطمئن شوم که فرهنگ‌لغاتم را از نیمه نگشوده‌ام و هنوز می‌توانم در این دنیای بی‌دروپیکر، روی اقتدار پنهان آدم‌ها حساب باز کنم. نمی‌خواهم بگویم ندید، اما برای منی که اولین طرفداری‌ام از تیم فوتبالی را ثبت می‌کنم، خوشایند است که یادآوری کنم، بین تمام ستاره‌های قرمز، قطبی پرسپولیسی‌ترین فردی بود که ردای قهرمانی به تنش گشاد نمی‌آمد.

منبع:دنیای فوتبال

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                     بسمه تعالی

دیروز:

همه فامیل بابام جمع بودیم خونه عمم!گوشی من دست هر کی میرسید اینا رو درش به وضوح مشاهده میکرد:یک ویدئو ساخته خودم از افشین قطبی!بک گراند گوشی از افشین قطبی!اسم بلوتوث:امپراتور!قاب گوشی:قرمز(اگه قاب افشین هم وجود داشت خیلی خوب میشد)

دیروز عصر:

دیروز وقتی از اخبار شنیدم همین طور گریه کردم!دوست داشتم بره که همیشه تو ذهن همه باشه و امپراطور بمونه و فصل بعد با یکی دو بازی نتیجه نگرفتن بیچارش نکنن ولی....خیلی دلم براش تنگ میشه!خیلی!

دیشب:

تا ساعت ۲ نشستم پای برنامه ورزش از نگاه دو که افشین رو بیاره ولی نیاورد!یه آیتم هم از افشین پخش کرد که ضبطش کردم!

امروز صبح توی مترو به غزاله:

(منو تصور کنید در حال شرح اخلاق و رفتار و صحبت های افشین واینکه فردا پرواز داره و میره از پرسپولیس و البته به علاوه ی توضیحات بالا با آب و تاب)غزاله:نرگس میبندی دهنتو؟؟؟؟میخوام فیزیک بخونم!الهی این افشین از وسط دو نصف بشه ما از دستش خلاص شیم!(سعی میکنم سکوت کنم ولی نمیشه!)

امروز صبح سر امتحان در حال حل مسائل فیزیک:

داشتم سینوس زاویه ی شکست رو حساب میکردم که  یاد افشین افتادم!خودکارو گذاشتم رو میز!سرمم همین طور و چند دقیقه بهش فکر کردم!مراقبه فکر کرد حالم بد شده!

امروز ظهر:

آیتمی که دیشب ازش ضبط کرده بودم رو گذاشتم دوباره دیدم!

امروز عصر و امشب:

قطعا به گریه خواهد گذشت!

      

اصل خبر:افشین قطبی از پرسپولیس خداحافظی کرد و یکشنبه تهران رابه مقصد سئول ترک میکند!

پ.ن:خیلی دلم میخواد درباره افشین قطبی مثل بقیه وبلاگ ها و روزنامه ها مطلب های حسی  و عمقی بنویسم و بذارم!ولی این جور مطلب ها توی این وبلاگ مخاطب نداره!همه یا از فوتبال حالشون به هم میخوره یا از افشین!

پ.ن:هفته به هفته خاطرات خوشی را با افشین قطبی و پرسپولیس طی کردم!برای همیشه در خاطرم خواهی ماند آقای قطبی!اسطوره ی من!

پ.ن:امپرا شیر!هر جا هستی موفق باشی!

پ.ن:تونستم همه احساساتم رو بروز بدم؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                       بسمه تعالی

 

چه اتفاق ها که این چند روز نیفتاد...!

سر نوشت:اول آخرین بند آپ رو بخونید بعد این سرنوشت رو...!امروز دوباره فیلم نود رو گذاشتم دیدم!برای بار چندم نشستم گریه کردم!برای بار چندم برای افشین قطبی آروزی موفقیت کردم.برای بار چندم دعا کردم که نمونه تا اینجا خرابش نکنن!برای بار چندم به صداقت و پاکیش ایمان آوردم!امپراطور که سهله!برای من یه اسطوره س!نمیتونم فیزیک بخونم!درگیرشم!فکرشم!یادشم!

  • ریاضی دادیم!به سلامتی و میمنت و خجسته و شادکامی!دیشب با حالت عجز و ماتم رفتم به بابام میگم:بابا ریاضی نیفتم!؟؟؟؟؟؟....!!میگه اشکال نداره که!شهریورم ماه خداست!از بابام دل شاد تر تو دنیا ندیدم!

 

  • از من بیکار تر هم تو دنیا نیست!میدونی؟در کمال خونسردی که من شنبه امتحان فیزیک دارم نشستم برای دانشگاه مامانم برای واحد هنرش کاردستی درست میکنم!خودمو کشف کردم من!ساکی درست کردم باقلوا!جعبه درست کردم هلوو!

 

  • چرا اینقدر اذیتم میکنی؟

 

  • یک سال از فوت مادربزرگم گذشت!خیلی زود گذشت!نمیدونم چرا اونقدر که باید ناراحت نیستم! یعنی هنوز حس نکردم از پیشم رفته!هنوز احساسش میکنم!هنوز درکش میکنم!

 

  • درگیرم!با خودم!حس خوبی ندارم اصلا!فقط چهار تا امتحان دادیم ولی خیلی خسته شدم!خیلی!نمیتونی تصورشو بکنی!اعصابم خرده!کلافم!به مرز جنون و دیوونگی رسیدم!هنوز تکلیفمو با خودم مشخص نکردم!چرا من این طوریم؟

 

  • دوشنبه که نود نشون داد حدود ساعت دو یا دو و ربع بودم رفتم که بخوابم!ولی فقط گریه میکردم!دوست ندارم الان که دلیلشو میگم بهم بخندینا...!دوشنبه نود افشین قطبی رو آورده بود!اونقدر با صداقت و قشنگ حرف میزد که تمام مدت داشتم بهش فکر میکردم!اولشم یه ویدئو از کل فصل پرسپولیس با یه آهنگ نشون داد خیلی قشنگ بود!بعد اشک تو چشام های قطبی جمع شده بود همین طوری!خیلی خودشو کنترل کرد که نریزه اشکاش!ولی من نتونستم!میگم دیوونه شدم میگید نه!

 

                   رختکن پرسپولیس بعد از بازی با سپاهان(اشک شوق)

 

  • زیادی ازش دور شدم!
  • همین!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


 
 
                                                      بسمه تعالی

امروز زبان فارسی داشتیم!

نسبت به بقیه عالی دادم!

ببین مریم همیشه نمره هاش خوبه دیگه!بعد امروز ما هی بعد امتحان برگه هامون رو با هم چک میکردیم.بعد هر یکی که میخونیدم هی مریم میگفت وایییی!بعد همین طور که تو راه میرفتیم هی میگفتیم... هی مریم دستشو میگرفت جلو صورتش میگفت وای!بعد دیگه یکی دیگه رو که گفتم من...دیگه کار از وای گذشته بود!یهو نشست وسط خیابون گریه همین طور!منو میگی خندم گرفته بود!:مریم پاشو ماشین میاد الان!بعد یه ماشینه اومد مریم همین طور نشسته بود.مگه پا میشد؟!!؟؟بعد راننده ی ماشینه به مریم گفت:غصه نخور یا خودش میاد یا خبرش!!مریمو میگی میخواست بزنه لهش کنه!اصلا اعصاب نداشت دوستم!

خلاصه که اینگونه بود امتحان ما!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _