
|
بسمه تعالی
دوباره به حس بد عین خره افتاده به جونم!خفت گلومو گرفته!دوباره همین جوری اشکام میاد!دوباره از همه بدم میاد.دوباره از خودم حالم بهم میخوره!دوباره اعصاب ندارم!دوباره میخوام بزنم همه رو له کنم!دوباره از همشون حالت چندش آور بهم دست میده!! میتونی باور کنی امسال بدترین سال تحصیلیم بود؟؟؟نمیتونی!اما باور کن بدترین بود!به محیط مدرسه!به معلماش!به ناظمش!به بچه های کلاسمون و مدرسه با حالت بدی نگاه میکنم!حالم از همشون بد میشه!خیلی چندش آورن!از ذوق حس مرگ بهم دست داده!فقط چهار روز دیگه میرم مدرسه!!داره کم کم باورم میشه که فقط چهار روز دیگه به مدت شش ساعت رو اون نیمکت و بغل اون بچه ها میشینم!مریم ناراحته!میگه معلم زیستمون که گفت این آخرین جلسه ایه که با هم داریم و از شنیدن این حرف گریه کرده ولی من اگه جای مریم بودم و معلممون همچین حرفی میزد سکته میکردم!از شدت خوشحالی!تو بگو یک درصد!حتی نیم درصد هم از این که چهار روز دیگه فقط میرم مدرسه ناراحت نیستم!به طور صد در صد ذوق مرگم! فهمیدی یا بازم بگم از همه بدم میاد؟؟یا بازم بگم مردم خیلی پست شدن؟یا بازم بگم چشم دیدن موفقیت کسی رو ندارن!یا بازم بگم بسیار ....! ببین من یک آدم بسیار بیخودم که فقط خودمو قبول دارم!من خیلی خوبم!چون چشم دارم بقیه رو ببینم!چون مثل اونا نیستم!در مقابل اونایی که من امسال دیدم من فرشتم!بازم از خودم تعریف کنم یا دیگه کاملا جا افتاد؟؟ پ.ن:دعا میکنم از اینکه میگم همه بد شدن ناراحت نشده باشید چون اینایی که من ۹ ماه دیدم و دارم میبینم از بد شدن که هیچی از مرز انسان بودن هم گذشتن! پ.ن:الان یه حس فوق العاده ی خودشیفتگی بهم دست داده!احساس میکنم مثل اونا نیستم! پ.ن:نمیتونی تصور کنی من امسال چقدر اشک ریختم!!!؟؟مریم میگه تلقین میکنی!!!ولی واقعیته! پ.ن:تنها هدفم وقتی ۶ صبح از خواب بلند میشدم و میرفتم مدرسه این بود که ۱ بشه ساعت و من برگردم خونه!هیچ هدف دیگه ای نداشتم! پ.ن:برام دعا کنید! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||